گذشته انگار هیچگاه وجود نداشته
با این همه باز میگردد،گویی پیوسته وجود دارد
سلام
این وبلاگ به زودی به روز رسانی خواهد شد

" به سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم ."
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!
ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قولي كه داده اي به من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
از اين مريض خسته عيادت نمي كني
باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كن
يكبار از مسير نگاهم عبور كن
آنقدر دور گشته كه فرصت نميكني
گل هاي باغ خاطره در حال مردنند
به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت
اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام
اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد
گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني

دانم آخر که تو هم میآيی
مهربان خنده به لب
با من از عشق سخن خوا هی گفت
چلچراغ شب من خواهی شد
غرق در نور مرا می پايی
دانم آخر که نمیرم تنها
بی تو در ظلمت تار شبها
روزی اين پنجره باز خواهد شد
ومن از وسعت تاريکيها
به تماشای تو پر خواهم زد
