تبليغاتX
دنیا به رنگ صورتی
زندگی با تو زیباست

گذشته انگار هیچگاه وجود نداشته

با این همه باز میگردد،گویی پیوسته وجود دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط علی  | 

سلام

این وبلاگ به زودی به روز رسانی خواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط علی  | 

Click to view full size image
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:25  توسط علی  | 

اینم جواب هر چی تو وبلاگ گذاشته بودی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:52  توسط علی  | 


" به سراغ  من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم ."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:10  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 21:53  توسط علی  | 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:55  توسط علی  | 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:53  توسط علی  | 

 ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني

 با من ز درد حادثه صحبت نمي كني

 ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي

 اما تو مدتي ست اجابت نمي كني

 قولي كه داده اي به من از ياد برده اي

 


 گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني 

 بيمار عشق توست پرستوي روح من

 از اين مريض خسته عيادت نمي كني

 باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست

 گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كن

 


 يكبار از مسير نگاهم عبور كن

 آنقدر دور گشته كه فرصت نميكني

 گل هاي باغ خاطره در حال مردنند 

 به ياس هاي تشنه محبت نمي كني

 رفتي بدون آنكه خداحافظي كني

 


 ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني

 امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت

 اين سيب را براي چه قسمت نمي كني

 يعني من از مقابل چشم تو رفته ام

 اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني

 


 زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد

 گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:46  توسط علی  | 

 

 

 

دانم آخر که تو هم می‌آيی

 

 

مهربان خنده به لب

 

 

با من از عشق سخن خوا هی گفت

 

 

چلچراغ شب من خواهی شد

 

 

غرق در نور مرا می پايی

 

 

دانم آخر که نمیرم تنها

 

 

بی تو در ظلمت تار شبها

 

 

روزی اين پنجره باز خواهد شد

 

 

ومن از وسعت تاريکيها

 

 

به تماشای تو پر خواهم زد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:57  توسط علی  |